تبلیغات
تنهام نذار... - عشق...
MM-@$ بنام آنكه اشك را آفرید،تا جزیره عشق آتش نگیرد MM-@$

عشق...

یکشنبه 15 دی 1387 11:48 ب.ظ

نویسنده : ¸.•*`´*•.¸¸.•* یه عاشق تنها *•.¸¸.•*`´*•.¸

 

من سراپا عشقم

من پر از تصویرم

من پراز همهمه ی شوق یک تصمیمم

من پر از فریادم

آتشی بی تابم

دل تو جنس بهار

نخورد آتش من بر بالت!؟

تو پر از خواستنی

شعر پرواز منی

من سراپا اشکم

من پر از آغازم

من فقط عشق رسیدن به تو در خود دارم...

 

دوستت دارم

و تا آخرین نفس در كنارت میمانم عشق من

 

 




 

چگونه عشق مرا عاشق كرد؟

 

در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود،فضیلت ها و تباهی ها همه جا شناور بودند.آنها از بیکاری خسته شده بودند،روزی همه ی فضایل و تباهی ها دور هم جمع شده بودند،خسته تر و کسل تر از همیشه،ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:

بیایید یک بازی کنیم مثل قایم باشک،،،

همه از پیشنهاد او شاد شدند و دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم!!!

از آنجایی که هیچکس دلش نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد،همه قبول کردند که او چشم بگذارد،،، دیوانگی جلوی درختی رفت،چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن،

یک،،،دو،،،سه،،،

همه رفتند تا جایی پنهان شوند،لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد،خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد،اصالت در میان ابرها پنهان شد،هوس به مرکز زمین رفت،طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی همچنان مشغول شمردن بود،،،

هفتاد و نه،،،هشتاد،،،هشتاد و یک،،،

همه پنهان شده بودند بجز عشق که مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست،چون که همه می دانند پنهان کردن عشق مشکل است و در همین حال دیوانگی به آخر شمارش می رسید،،،

نود و پنج،،،نود و شش،،،نود و هفت،،،

هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و پشت یک بوته ی رز پنهان شد!!!

دیوانگی فریاد زد :   دارم می آیم،

اولین کسی را که پیدا کرد تـنبلی بود،زیرا تـنبلی تـنبلی اش آمده بود تا جایی پنهان شود،لطافت که به شاخ ماه آویزان شده بود را پیدا کرد،دروغ را تهه دریاچه،هوس را مرکز زمین،خلاصه یکی یکی همه را پیدا کرد بجز عشق که از یافتنش ناامید شده بود.

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد که تو حتما" باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته ی گل است.دیوانگی شاخه ای چنگک ماننده را از درخت کند و با شدت آن را در بوته های گل رز فرو برد،دوباره و دوباره،،،تا اینکه با صدای ناله ای متوقف شد،عشق از پشت بوته های گل بیرون آمد،با دست هایش  صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد،او نمی توانست جایی را ببیند، چون کور شده بود...!

دیوانگی گفت: من چه کردم،چگونه می توانم تو را درمان کنم؟

عشق پاسخ داد :تو نمی توانی مرا درمان کنی،اما اگر می خواهی

می توانی راهنمای من باشی،،،

و از آن روز است که عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار او،،،

و اینك عشق با دیوانگی خود مرا عاشقت كرده

بدادم برس

 

 






تا همیشه دوستت دارم

 

...خوشبختی...

در شب تاریک و بی ستاره

خسته از غم های روزگار

کنار تخته سنگی نشسته بودم

سواری بر اسب خوشبختی می تاخت

از سوار پرسیدم

ای سوار از چه است که من هرگز خوشبخت نمی شوم

سوار گفت:ای دوست حقیقتی را بگذار برایت باز گو کنم

دراین دنیاهرگز به کسی دل نبندچون دنیاآنقدرکوچک است

که دو دل در کنار هم جایی نخواهند داشت

و اگر به کسی دل بستی هرگز از او جدا نشو...

چون دنیاآنقدر بزرگ است

که دیگر او را نخواهی دید

...اینك به تو دل بسته ام...

...و هرگز از تو جدا نمیشوم...




قانون دوست داشتن

از کسی که دوستش داری ساده دست نکش

شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی

و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن

چون شاید هیچوقت، هیچ کس تو رو به اندازه

اون دوست نداشته باشه

 

 







دیدگاه ها : نظر بده تو رو خدا
آخرین ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1389 05:39 ب.ظ