میدونی؟ هنوز به یادتم...
شنبه 13 آبان 1391 01:48 ب.ظ
با اینکه رفتی...
ولی...من...توی کوچه های تاریک...زیر بارون...
همون راه مدرسه با یه نامه توی دستم که شده دیگه پاره پاره...
آخه خسته شده از بس به جای تو من اونو خوندم...
خسته از بارونه چشمم...
خستس از نگاه من که پر از امید برگشتن توه...
با یه پر از رز قرمز...لای برگش...
میدونی؟هنوز به یادتم...
اومدم تورو ببینم...
اما...اما نیستی...
با خودم میگم شاید دیر کردمو بازم تو رفتی...
ولی نه...آخه من خیلیه اینجام...
آره...رفتم از خیالت...
میدونی؟دلم میگه تو باز بر میگردی...
میدونی؟
یادته؟یادته گفتم میمیرم اگه نباشی؟
یادته گفتی نمیشه اگه تو ازم جدا شی...
یادته گفتی بی من میمیری؟
دیدی رفتی...
ولی من...میدونی؟هنوز به یادتم...
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
-
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 07:40 ب.ظ
دیـگـــر نه اشـکـــهایــم را خــواهـی دیــد
نه التـــمـاس هـــایم را
و نه احســـاســاتِ ایــن دلِ لـعـنـتـی را…
به جـــایِ آن احســـاسی که کُـــشـتـی
درخـتـی از غــــرور کـاشـتم…
01:59 1391.2.5


میگذره یه عمری اما از خیالت رفتنی نیست
تب عشق هیچکی مثل اون که پس میزندت نیست
چه بده تنها شی وقتی هیچ کسی هم قدمت نیست


بس کن میدونم، که تو عاشق دعوا و خط و نشونی
پیشت نمیام، میدونم که نباشم تنها میمونی
نگو قول و قرار، که دلیل جدایی رو خودت میدونی
میگی عاشقمی، آخه عاشق اینجوری من که ندیدم
راهی که میری، همه خطکشی هاشو خودم کشیدم
برو قصه بساز، واسه یک نفر دیگه که من پریدم
منو سیاه نکن، مگه نمیدونی عمریه زغال فروشم
منو میترسونی؟ بابا گرگم و لباس بره میپوشم
تو خیال میکنی، که من برده و غلامه حلقه به گوشم
میگی عاشقمی، آخه عاشق اینجوری من که ندیدم
راهی که میری، همه خطکشی هاشو خودم کشیدم
برو قصه بساز، واسه یک نفر دیگه که من پریدم
00:14 1390.05.26

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 07:38 ب.ظ
خیانت
سه شنبه 16 شهریور 1389 05:37 ب.ظ


باورم نمیشه...
آخه چرا...؟
.
.
.
یعنی دوروغ بود...؟
نه...
راست راست بود...
با گوشای خودم شنیدم...
اون گفت ازت بدم میاد...
گفت ازت خسته شدم...
.
.
.
ولی من هنوز دوستش دارم...
.
.
.
پس دل من چی میشه...؟
.
اون کــــــیه که میخواد جواب دل منو بده...؟
کــــــیه که میتونه منو آروم کنه...؟
.
.
.
آخه دلم شکسته...
.
.
.
خـــــدایا اون دلـــمو شکست...
چرا هیچ کاری نمیکنی...؟
چرا به اون نمیگی دوسش دارم...؟
.
.
.
مگه نگفت دوستم داره...؟
مگه نگفت عاشقمه...؟
همش دروغ بود....؟؟؟؟
خــــدایا
خــــدا.......دوستش دارم.......
خــــدایا یه کاری کن برگرده...
یه کاری کن...
خدایا...
.
.
.
دارم میمیرم....
خدایا...التماس بندتو بی جواب نذار
تو که خدایی....خودت یه کاری کن...دارم میمیرم...
.
.
.
خسته شدم...
شکستم...
به خــدا شکستم...


گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد
هرچه کردم هر چه فریاد هرچه آه ، انگار آرامم نکرد
روستا از چشم من افتاد، دیگر مثل قبل
گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد
بیتو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد
دردِ دل با سایهی دیوار آرامم نکرد
خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد
خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد
سوختم آنگونه در تب، آه از مادر بپرس
دستمالِ تببُر نمدار آرامم نکرد
ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 12 مهر 1389 02:30 ق.ظ
تولدت مبارک...
شنبه 19 تیر 1389 03:16 ق.ظ
سلام عزیزم
.
.
.
لبخند زدی و آسمان آبی شد
شبهای قشنگ تیر ، مهتابی شد
پروانه پس از تولدت زیبا شد
این شبهای قشنگ ، با تو آغاز شد
.
.
.
خیلی وقته که منتظره لحظه ای هستم که بتونم ببینمت و تولودت رو بهت تبریک بگم...
میخواستم امشب باهات صحبت کنم و از عشقم برات بگم...
آخه خیلی خوشحال بودم...
.
.
.
ولی تو ناراحتم کردی و سرم داد کشیدی...
هیچوقت یادم نمیره...
دلمو شکستی...
ولی بازم دوستت دارم...
بی خیال...
.
.
.
تولودت مبارک
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
دلم گرفته...
دوشنبه 9 فروردین 1389 07:39 ب.ظ
همه میگن خداست که تنهاست......
من که خدا نیستم.........
چرا تنهام.................................................؟

کاشکی دیوانه بودم تا دلم غمگین نمیشد
یا چنین بر دوش صبرم بار غم سنگین نمیشد
تا حالا شده اونقدر غم داشته باشی که دنیای اطرافت رو فراموش کنی؟
تا حالا شده حسرت داشتن شخسی رو داشته باشی که واقعا و با تمام وجود دوستش داشته باشی؟
تا حالا شده از شدت غم و غصه بغض کنی و آروم آروم گریه کنی تا مبادا کسی صدات رو بشنوه؟
تا حالا شده حسرت یه روز خوب کنار کسی که دوستش داری رو داشته باشی؟
تا حالا شده از خودت خسته بشی؟
تا حالا شده هیچ چیزی خوشحالت نکنه؟ تا حالا شده برای مدت طولانی فقط غم باشه و غم؟ تا حالا شده دلت بخواد گریه کنی اما حتی اشکات هم باهات قهر کرده باشن؟ تا حالا شده دلت بگیره و هیچ کاری برای رها شدنش از دستت بر نیاد؟ تا حالا شده همه ادمهای دورو برت رو یکدفعه بشناسی، انگار که یه نقاب از چهرشون برداشتن و تو بمونی و درد ناباوری این همه تغییر؟ تا حالا شده احساس کنی که همیشه یه دیوار بتنی پشتته اما یه فعه بفهمی که جنس اون دیوار فقط و فقط از کاه؟ تا حالا شده دلت بخواد مدتها از همه کس و همه چیز دور باشی اما هیچ جایی برای قایم شدن نداشته باشی؟ تا حالا شده از زندگی ات خسته بشی؟.... اره حالا من موندم و اوار این همه سوال که ریختن روی سرم و حتی اجازه نفس کشیدن رو هم به زور بهم می دن! حالا من موندم و یه دنیا ناباوری، یه دنیا بی اعتمادی، یه دنیا احساس لگد مال شده! یه دنیا... اره یه دنیای پوچ، یه دنیا پر از ادمکهای با نقاب که نشناختنشون تمام عشق و زندگی ام رو برده زیر سوال!!!
خسته شدم، خسته تر از اونی که بشه فکرش رو کرد! دیگه توانی برای کشیدن این بار سنگین ندارم، احساس می کنم له شدم، شدم مثل یه ظرفی که هزاران بار شکسته ولی هر دفعه خودش رو به هزار زحمت جمع و جور کرده اما هر دفعه یه تیکه از تیکه های شکسته اش گم شده و کم اومده و حالا دیگه اونقدر این تیکه های گم شده زیاد شدن که هیچ بند زنی نمی تونه این ظرف خرد شده رو بند بزنه... خرد خرد
خدایا من دیگه فقط تورو دارم ،خدایا توروخدا تنهام نذار، دیگه دست یاری به سمت هیچ بنده ایت درازنمی کنم، همشون تنهام گذاشتن...
خدایا ، تو دیگه تنهام نذار

دیدگاه ها : نظر بده تو رو خدا
آخرین ویرایش: چهارشنبه 25 فروردین 1389 05:02 ب.ظ
تعداد کل صفحات : 4 1 2 3 4
تبلیغات 
